جا داره بارها از چیزایی نوشت که حالا جای گفتن ندارن..
بیخواهری کمتر از بیمادری نیست..
نوار ناکامیم تو دیدنِ خوابای موندگار پاره شد بالاخره. دیدنِ خوابی که ماهها انتظارش میرفت. از اون دست انتظارا که متوجه کشیدنش نیستی و بعد، وقتی بدونِ هماهنگیِ قبلی برآورده میشه، حس کمال بهت دست میده و ترغیبت میکنه به دلدلکردن برای دوبارهدیدنِ همون تصویر از همون خوابِ محبوب.
خوابم از این قرار بود که: صورتِ کشیدهش و اون آرایشِ کمرنگِ همیشه جذاب؛ و چشمای نافذ و برجستهیی که خواستنیترش کرده. و همین چند عنصر عزیز کافیان برای دوباره دل و دین زِ کف دادن.
من غلامِ قمرم
غیر قمر*
هیچ مگو..
*قمر من، الههی خورشیده.
<یه عَهده بین من و علیرضای سابق>
همین روزهاست
تمام شوی
و تنها به فاصلهی چندروز بعدِ تو
من
خوش به حال من
که آنکه بههم میزند
من نیستم
خوش به حال تو
راحت میشوی زودتر
از عاشقانهای که در آن
من نیستم
علیرضا. اسفند
هفت روز از عينكبهچشمشدنام گذشت. اولين فريم زندگيم تا اينجا سرِ سازگاري داشته و هرچي ميگذره بهش وابستهتر ميشم.. وابستگي به اولينهام اون چيزيه كه ميخوام تا هميشه داشته باشمش. خوب يا بد.
عجايب ره عشق اي رفيق بسيار است
ز پيش آهوي اين دشت شير نر بدويدآلاله اسمس داد كه از حافظه به تو. خستگي چندماهه و دلودين و خيلي چيزاي ديگه با مطلع اين غزل شسته شد و رفت. رفت كه بعدِ مدتها راحت بخوابم...
نه بادي است نه طوفان، نه رشكي است نه حسرت، پس من از چه بيم دارم كه پنجره را ميبندم، پرده ها را ميكشم و به تلخي از ايام و آدينهها ياد ميكنم.
چاي در غروبِ جمعه رويِ ميز سرد ميشود - احمدرضا احمدي
سالها طول ميكشد تا يك تصوير خيالي و نسبي از كسي كه قرار است كاملات كند بسازي. خودت را از قبل آمادهي حضور كسي ميكني كه احتمالاً او هم تا حالا دنبال تو ميگشته و اين ميشود اولين تپشهاي عاشقانهي قلبات. خيليها ميآيند و در نظر و نظرهاي اول خوب جلوه ميكنند؛ زمزمههايي از ناكجاي قلبات ميشنوي كه اين همان نيمهاي است كه قرار است... جلوتر كه ميروي ميرسي به اينكه: اين كجا و آن كجا. چندماهي ايمانات را به آمدناش از دست ميدهي و سعي ميكني انگيزهي ادامه را از جاهاي ديگر بگيري. بعد ميبيني اين دلخوشكنكها هم چيزي پشتشان نيست. اينجاست كه دردِ نبودنِ كسي كه نيست و مثل هيچكس هم نيست، خدابرابر ميشود. ميشود اندوهي به بزرگي خدا، تنهايي. بعدِ يك دورهي طولاني گشتن و دوبارهگشتن، باز به سنگر آخر برميگردي، انتظار. انتظاري كه شيرين نيست و هست.
*عنوان از بار ديگر شهري...
خدایِ هيجدهسالهگي
خدایِ شانهخالیکننده از رنجهات
سنگینترین کولهیِ ساختِ آدم را
انداخت
پشتِ پُرپَرترین آلالهیِ دشتِ لار..
آلاله هم
بهار را
برای دیوِ سپیدِ پایدربند
کادو بُرد.
علیرضا. آبانِ نود
رودي كه مدتيست
از ميانِ اتاقم ميگذرد
ماهي ندارد
اما به يادِ تختهسنگِ هميشگي
لبِ تخت مينشينم،
با يك قلابِ بيقرقره
موهايم را مِش ميكنم
مشِ سفيد
عليرضا. مردادِ نود
اولي:
"
و چشمانت با من گفتندكه فرداروزِ ديگري است."
دومي:
"
بر اين رود پا در جاي
اميدي درخشيد كه ديگر نيست
اميدِ سعادتي كه پا برجا مينمود
ليكن در بستر خويش به جز خوابي گذرا نبود"
هرچهقدر اولي دور از ذهنه، دومي باورپذيريش بيداد ميكنه.
+ هردو از شاملو.
+ يه گفتوگوي كوتاه بود بين الف.ح و ش.ب.