تبليغاتX
پاسيو

پاسيو

گل آپارتماني كنج يك نورگير دلباز، چهارزانو نشسته، به خودش دامن مي‌زند.

دردیست


 
جا داره بارها از چیزایی نوشت که حالا جای گفتن ندارن..

+ عليرضا كياني  | 

-



بی‌خواهری کمتر از بی‌مادری نیست..





+ عليرضا كياني  | 

-



نوار ناکامی‌م تو دیدنِ خوابای موندگار پاره شد بالاخره. دیدنِ خوابی که ماه‌ها انتظارش می‌رفت. از اون دست انتظارا که متوجه‌ کشیدن‌ش نیستی و بعد، وقتی بدونِ هماهنگیِ قبلی برآورده می‌شه، حس کمال بهت دست می‌ده و ترغیبت می‌کنه به دل‌دل‌کردن برای دوباره‌دیدنِ همون تصویر از همون خوابِ محبوب.

خوابم از این قرار بود که: صورتِ کشیده‌ش و اون آرایشِ کمرنگِ همیشه جذاب؛ و چشمای نافذ و برجسته‌یی که خواستنی‌ترش کرده. و همین چند عنصر عزیز کافی‌ان برای دوباره دل و دین زِ کف دادن.


+ عليرضا كياني  | 

-

من غلامِ قمرم
                
                  غیر قمر*

                            هیچ مگو..




*قمر من، الهه‌ی خورشیده.



<یه عَهده بین من و علیرضای سابق>

+ عليرضا كياني 

یک عاشقانه‌ی ناکام


همین روزهاست
تمام شوی
و تنها به فاصله‌ی چندروز بعدِ تو
                                        من
خوش به حال من
که آنکه به‌هم می‌زند 
من نیستم
خوش به حال تو
راحت می‌شوی زودتر
از عاشقانه‌ای که در آن
من نیستم

علیرضا. اسفند


+ عليرضا كياني  | 

قنديل‌ها انگشت‌هاي زمستانند بر گلوي درختان*


آدم بعضي وقت‌ها همين طوري دلش مي‌خواهد گرمش باشد. سرد نيست اما منتظر است از يكي بشنود هوا سوز دارد تا زياد بپوشد. با وسواس يقه‌دار تن كند و يقه‌اش را از زير بافت بيندازد بيرون. شال‌گردنش را ميزان كند و كلاه را طوري سر بگذارد كه موهايش كشيده نشوند. كشبافي كه زيرِ لي پا كرده را با دقت بكند توي جورابش تا وسط راه بازي در نياورد. همه كار مي كند تا گرمش شود و خيابان‌هاي سرد را نفهمد. گرما حسِ حمايت‌شدن مي‌دهد. حمايت‌شدن هم حسِ پشت‌گرمي. اين كه پشتت گرم باشد يعني آخر خوشبختي. آن هم بين روزهايي كه نيستند و مي‌خواهي پيش‌ات باشند. نيستند.


*عنوان از خزر گروس

+ عليرضا كياني  | 

-

هفت روز از عينك‌به‌چشم‌شدن‌ام گذشت. اولين فريم زندگي‌م تا اين‌جا سرِ سازگاري داشته و هرچي مي‌گذره بهش وابسته‌تر مي‌شم.. وابستگي به اولين‌هام اون چيزيه كه مي‌خوام تا هميشه‌ داشته باشمش. خوب يا بد.

+ عليرضا كياني  | 

دست‌هايم را حرام كرده‌ام


من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را...

-بوكفسكي-

+ عليرضا كياني  | 

آن شب يلدا كه گويند اهل خلوت امشب است...

عجايب ره عشق اي رفيق بسيار است
ز پيش آهوي اين دشت شير نر بدويد


آلاله اس‌م‌س داد كه از حافظه به تو. خستگي چندماهه و دل‌ودين و خيلي چيزاي ديگه با مطلع اين غزل شسته شد و رفت. رفت كه بعدِ مدت‌ها راحت بخوابم...




+ عليرضا كياني  | 

نه بادي است نه طوفان

نه بادي است نه طوفان، نه رشكي است نه حسرت، پس من از چه بيم دارم كه پنجره را مي‌بندم، پرده ها را مي‌كشم و به تلخي از ايام و آدينه‌ها ياد ‌مي‌كنم.

چاي در غروبِ جمعه رويِ ميز سرد مي‌شود - احمدرضا احمدي

+ عليرضا كياني 

انتظار، فرسايش زندگي‌ست*

سال‌ها طول مي‌كشد تا يك تصوير خيالي و نسبي از كسي كه قرار است كامل‌ات كند بسازي. خودت را از قبل آماده‌ي حضور كسي مي‌كني كه احتمالاً او هم تا حالا دنبال تو مي‌گشته و اين مي‌شود اولين تپش‌هاي عاشقانه‌ي قلب‌ات. خيلي‌ها مي‌آيند و در نظر و نظرهاي اول خوب جلوه مي‌كنند؛ زمزمه‌هايي از ناكجاي قلب‌ات مي‌شنوي كه اين همان نيمه‌اي است كه قرار است... جلوتر كه مي‌روي مي‌رسي به اين‌كه: اين كجا و آن كجا. چندماهي ايمان‌ات را به آمدن‌اش از دست مي‌دهي و سعي مي‌كني انگيزه‌ي ادامه را از جاهاي ديگر بگيري. بعد مي‌بيني اين دل‌خوش‌كنك‌ها هم چيزي پشتشان نيست. اين‌جاست كه دردِ نبودنِ كسي كه نيست و مثل هيچ‌كس هم نيست، خدابرابر مي‌شود. مي‌شود اندوهي به بزرگي خدا، تنهايي. بعدِ يك دوره‌ي طولاني گشتن و دوباره‌گشتن، باز به سنگر آخر برمي‌گردي، انتظار. انتظاري كه شيرين نيست و هست.


*عنوان از بار ديگر شهري...

+ عليرضا كياني 

لبخندِ دندانیِ دماوند

خدایِ هيجده‌ساله‌گي
خدایِ شانه‌خالی‌کننده از رنج‌هات
سنگین‌ترین کوله‌یِ ساختِ آدم‌ را
انداخت
پشتِ پُرپَرترین آلاله‌یِ دشتِ لار..

آلاله هم
بهار را
برای دیوِ سپیدِ پای‌دربند
کادو بُرد.

علیرضا. آبانِ نود

 

+ عليرضا كياني 

ماهي‎سفيد


رودي كه مدتي‌ست
از ميانِ اتاقم مي‌گذرد
ماهي ندارد

اما به يادِ تخته‌سنگِ هميشگي
لبِ تخت مي‌نشينم،
با يك قلابِ بي‌قرقره
موهايم را مِش مي‌كنم
مشِ سفيد

عليرضا. مردادِ نود

+ عليرضا كياني 

كه ديگر نيست

اولي:
"و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روزِ ديگري است."


دومي:
"بر اين رود پا در جاي
اميدي درخشيد كه ديگر نيست
اميدِ سعادتي كه پا برجا مي‌نمود
ليكن در بستر خويش به جز خوابي گذرا نبود"


هرچه‌قدر اولي دور از ذهنه، دومي باورپذيري‎ش بيداد مي‌كنه.


+ هردو از شاملو.
+ يه گفت‌وگوي كوتاه بود بين الف.ح و ش.ب.

+ عليرضا كياني